نسل من اما نسلیست همسن با انقلاب٬ نسلی که کودکیش را زیر موشکهای عراقی شروع کرد. با هر آژیر خطر دنیا برایش سرخ می شد و وحشت را در چهره پدر و مادر تجربه می کرد. جنگ بزرگ شدن ما را به تماشا نشست٬ تا وحشت را در چهره خود تجربه کنیم. جنگ تمام شد٬ کودکی ما نیز تمام شد. جنگ را با تمام وجود احساس کردیم٬ اما کودکی را...
نوجوانی با فضایی دیگر آغاز شد. فضایی که پر بود از خیلی چیزها ولی خالی بود از خوشی. فضایی که در آن اجازه نداشتی عشق را تجربه کنی٬ اجازه نداشتی شادی نداشته ات را با دوستانت قسمت کنی٬ فضایی که در آن اجازه نداشتی از فرهنگ غربیان ثمری ببری٬ اما هفته ای چندین ساعت به انواع معلمان اخلاق و معارف گوش می سپردی. فضایی که اجازه نداشتی .... نوجوانی اما با امید به پایان رسید. امید به اصلاح و پیشرفت. امید به فردایی روشنتر که در آن دهانت را بوی نخواهند کرد تا کلام از عشق نبرده باشی. امید به حق زیستن همانند اغلب مردم دنیا.
و چه زود این امید نیز رنگ باخت٬ هر چه سعی کردیم زنده نگهش داریم اما نفسهایش به شماره افتاده بود. سعی کردیم از مردی که امید به او بسته بودیم قهرمانی بسازیم ولی حیف که او نیز آن قهرمانی نبود که می پنداشتیم. و این چنین در جوانی فهمیدیم که محکوم به این نوع زندگی هستیم. محکومیم که انتقاد نکنیم٬ محکومیم که شاد نباشیم٬ محکومیم که امید نداشته باشیم. و حال جوانی نیز با هراس دوباره از جنگ رو به پایان است. هراس از برگشت به دوران کودکی و سیر دوباره این مدار لعنتی...
حال از خود می پرسم وطن من کجاست؟ و تنها جوابی که دارم این است: وطن من٬ وطن فرزند من خواهد بود. دیاری که فرزندم بتواند در آن بی هراس طعم شیرین کودکی را بچشد٬ نوجوانی را آزادانه تجربه کند و هنگام گفتن "دوستت دارم" از ترس سر به هر کنج نچرخاند. وطن من جایی خواهد بود که فرزند جوانم آزادانه و شادمانه زندگی را تجربه کند. جایی که حق انتخاب داشته باشد٬ جایی که محبور نباشد برای ابراز عقیده از اسم مستعار استفاده کند.
آری وطن امروز من کشورم است٬ جایی که بزرگ شده ام و در آن فقط زندگی کرده ام٬ خوشی داشته ام اما بسیار کمتر از تلخیها. از این بابت پدرم را شرزنش نمی کنم٬ چون او تجربه نکرده بود اینها را و نمی دانست فردا با خود چه خواهد آورد٬اما اگر فرزند من سرزنشم کند حق دارد٬ چون پدرش تجربه کرده بود هر آنچه را که او نباید تجربه کند. وطن فردای من شاید جایی دگر باشد٬ آنجا که فرزندم نه تنها زندگی کند٬ بلکه شاد زندگی کند. و باز دل خوش کرده ام که شاید وطن فردا٬ همین وطن امروزی من باشد. چه کنم که من این دیار را با تمام تلخیهایش کماکان دوست دارم.
اگه خدا (!؟) بخواهد می خواهم در این پست و پستهای آینده ابتدا به دلایلی که خداپرستان برای وجود خدا می آورند اشاره کنم و سعی کنم به صورت منطقی این دلایل را رد کنم:
۱. رابطه علت و معلول : اولین و معروفترین استدلال خداپرستان برای وجود خدا این است :
همه چیز دز جهان پیرو رابطه علت-معلولی هست. یعنی اگه چیزی "وجود" داره معلول علتیست. مثلا اختراعات انسان که علتشون مخترع بوده. اما برای خود جهان علت و آفریننده خداست چون اگر بخواهیم بگوییم که پس خدا را که آفرید در واقع هیچ وقت به جواب نمی رسیم چون این سوالو می شه همین جور ادامه داد. پس علت اولیه که آغازگر همه چیز بود خدا می باشد. همچنین از طرف دیگه چون جهان بسیار پیچیده است نمی تواند به خودی خود بوجود آمده باشد و نیاز به آفریننده ای بسیار قادر و دانا دارد (خدا)
خب من این بحثو که ما در زنجیره علت و معلول نیاز به یه مبدا داریم را قبول دارم. اما یه جور دیگه نگاه می کنم بهش:
اول اینکه طیق نظر فیزیکدانها و دانشمندان نظریه Big Bang چگونگی پیدایش جهان امروزی را تشریح می کند. به زبان ساده این نظریه میگه دنیا با انبساط یک حجم ماده آغاز شده. و این انبساط کماکان ادامه داره. یا به بیان بهتر:
"دانشمندان بر این باورند که کائنات در ۱۵ میلیارد سال پیش در پی پدیده ای عظیم، به نام بیگ بنگ (انفجار بزرگ) به وجود آمده است. تمامی فضا، زمان، انرﮋی و موادی که امروزه جهان ما را تشکیل می دهند در پس این انفجار بزرگ ایجاد شده اند. دنیای پیش از بیگ بنگ یک دنیای بینهایت کوچک، فشرده و داغ بوده است. در نخستین کسرهای ثانیه اول فقط انرﮋی وجود داشت. هنگامی که دنیا شروع به بزرگ شدن و سرد شدن نمود، چهار نیروی اولیه (گرانش، الکترو مغناطیس، نیروی ضعیف و نیروی قوی پیوندهای هسته ای) ظاهر شدند. کوارک ها و سپس ذرات اتمی و ذرات ضد آنها (ضد مواد) به عرصه پیوستند. ماده و ضد ماده در مجاورت یکدیگر همدیگر را خنثی کرده(با برتری جزئی ماده نسبت به ضد ماده) و تولید انرﮋی و ماده اولیه یعنی هیدروﮋن و هلیوم نمودند. پس مانده ضعیف گرمای ناشی از بیگ بیگ همچنان در سراسر آسمان دیده می شود." ( منبع fa.wikipedia.org)
پس تا اینجا دو نظریه برای پیدایش جهان وجود داره: ۱. خدای آفریدگار جهان را آفرید ۲. بیگ بنگ باعث شد ماده پس از میلیاردها سال به این شکل در بیاید
خب حالا می رسیم به بحث اصلی: اگه می خواهیم یک مبدا برای زنجیره علت و معلول پیدا کنیم کدوم یکی قابل قبولتره؟ اینکه ماده از اول وجود داشته یا اینکه یک خالق بسیار پیچیده از اول وجود داشته؟ بنابر منطق و علم ریاضی و احتمالات هر چقدر که چیزی پیچیده تر باشه احتمال اینکه برحسب تصادف بوجود آمده باشد کمتره. برای روشن شدن بیشتر این موضوع یه مثال می آورم: فرض کنید طوفان شدیدی باعث شده درختهای زیادی از جا کنده بشن. حالا احتمال اینکه پس از طوفان این درختها به شکل نامنظمی کنار هم افتاده باشند بیشتره یا احتمال اینکه درختهای از جا کنده شده پس از طوفان یک شکل هندسی (مثلا دایره که خیلی هم پیچیده نیست) را روی زمین تشکیل داده باشند. عقل و منطق حکم می کنه که احتمال فرض اول بیشتر از احتمال فرض دوم است. حالا برگردیم به بحث جهان. دوباره علم و عقل حکم می کنه که احتمال وجود ماده-انرژی در ابتدا بسیار بیشتر از احتمال وجود خدای بسیار پیچیده و دارای صفات بسیار در ازل است. گرچه تئوری Big Bang هم مثل تئوری دین و خدا قایل به وجود یک علت اولیه است اما علت اولیه این نظریه بسیار ساده تر و قابل قبولتر و محتملتر از خدا است. بعد از انفجار بزرگ طی میلیاردها سال سیارات و ستاره های مختلف بوجود آمدند و در کره زمین با توجه به موقعیت خاصی که نسبت به خورشید داره حیات اولیه (باکتریها) شروع شده و باز طی میلیونها سال این نوع حیات تکامل یافته و بنا بر تیوری تکامل تدریجی داروین منجر به پیدایش تدریجی گونه های مختلف زیستی شده. شاید سوال پیش بیاد خب این شرایط خاص زمین نسبت به خورشید خود می تونه دلیلی برای وجود خدا باشه که زمین را چنین آفریده که قابلیت زیست بر روی آن وجود داشته باشه. در مورد این موضوع در پستهای بعدی بیشتر توضیح میدم. ولی تا اینجای قضیه به این نظریه که حتما باید خدایی علت پیدایش جهان باشه جواب منفی داده شد چون احتمال وجود اولیه (بدون نیاز به علت و خالق) یک حجم فشرده از ماده و انرژی (به مراتب ساده تر از خدا) بسیار بیشتر از احتمال وجود اولیه خدایی کامل٬ پیچیده٬ قادر٬ عالم و ... است.
پی نوشت:
مجبور شدم یه توضیح بدم چون خیلی از دوستان در نظرات به آن اشاره کرده بودند. اینکه ما بگیم خب خدا باعث ایجاد همون ماده اولیه شده هیچ جواب به این بحث نمیده. بحث من اینه که اگر فرض بر وجود علت اولیه داشته باشیم٬ وجود ماده ساده (بدون علت اولیه) بسیار قابل قبولتر و عقلانی تر از وجو خدای پیچیده (بدون علت اولیه) است. بنابراین اگر سرآغازی بر زنجیره علت-معلولی قایلیم عقل٬ علم٬ منطق حکم می کند این سرآغاز یک حجم ماده-انرژی بوده است. مورد دوم اینکه اگه همین ماده خداست اون موقع این خدا با خدای ادیان بسیار متفاوت است. چون ماده قابلیت دارا بودن صفات منتسب به خدا را نداره و اون موقع این خدا (ماده) نمی تونه بر همه چیز واقف باشه یا مثلا انسان را مجازات یا پاداش دهد.
راستش من سالهای ساله که به خدا اعتقاد ندارم یعنی به عبارتی شاید هیچ وقت به خدا معتقد نبودم. یه مدتی هم علاقه داشتم که در این مورد با کسانی که خداپرست بودند بحث کنم (از دوستان گرفته تا معلمان و اساتید معارف) اما بعد دیدم نتیجه ای نداره. چون هر وقت با دلایل منطقی سعی می کردم عدم وجود خدا را اثبات کنم طرف می گفت که خدا بزرگتر از اونیه که ذهن ما بتونه در موردش منطقی استدلال کنه! و یا چیزی تو این مایه ها.
از طرف دیگه مخصوصا توی جامعه ما اگه کسی بگه به خدا اعتقاد نداره همه یه جوری بهش نگاه می کنن که انگار جرمی مرتکب شده. مشکل من اینه که الان برای خدا و دین احترام خاصی هست و از این احترام سو استفاده می شه. یعنی اینکه این احترام بالاترین احترامه حتی بالاتر از احترام به دیگران. چرا من نباید بتونم خدا یا ادیان مختلفو مورد سوال قرار بدم؟ اصل دین و خدا بر این استواره که نباید در موردش سوالی بشه و باید چشم بسته قبولش کنی و من در اینجا می خوام این مقامو از مقوله خدا و دین بگیرم و اونهارو به چالش بکشم.
برای شروع اول سوالاتیو که سالهاست تو ذهن من وول وول می خورن اینجا می نویسم:
۱. اگه خدایی هست واسه چی ما و یا بهتره بگم کل دنیارو آفرید؟ ( تنها پاسخی که من گرفنم اینه که آفرید تا ما ستایشش کنیم! یعنی یا بیکار بود یا می خواسته مورد ستایش واقع بشه چون هیچکی نبود سرگرمش کنه و یا قربونش بره!)
۲. کی خدارو آفرید؟ خب می دونم این سوال جوابش اینه که هیچکی چون قضیه مرغ و تخم مرغ می شه اما من سوالم اینه که چرا فرض نکنیم به جای اینکه خدا از اول بود فرض کنیم که دنیا از اول بود (البته دنیا نه به شکلی که الان هستش بلکه اون ماده اولیه که طیق نظریه فیزیکدانها با Big Bang شروع کرد به انبساط) در این مورد حتما مطالب مفصلتری می نویسم.
۳. آیا می شه قبول کرد بهشت و جهنمی وجود داره؟ یعنی چطور آدم می تونه قبول کنه که به خاطر ۸۰ سال عملکردش تو این دنیا تا آخرت (!) یا لذت می بره یا عذاب می کشه؟ و بعد لذت یا عذاب تنها موقعی معنی می ده که بدونی الان هستش فردا ممکنه نباشه و اینکه چیزی ابدی باشه معنی و اثرشو از دست می ده. حالا بگذریم از توصیفات خنده آور در مورد بهشت و جهنم و غیره.
۴.حالا کدوم خدا؟ خدای مسیحیت؟ اسلام؟ یهود؟ یا خدایان آیینهای دیگه؟ خب هر کی فکر می کنه خدای دین خودش درسته و ادیان دیگه ناقص و تحریف شده اند .
۵....
خب سعی می کنم اینجا در آینده راجع به یه سری از این مسایل بیشتر بنویسم.
من تقریبا تازه واردم در حوزه وبلاگ نویسی. گرچه یه وبلاگ دیگه هم دارم (با فقط یک پست! که مال ۴ سال پیشه) و زیاد وبلاگ گردی می کنم اما این دفعه می خوام جدی شروع به نوشتن کنم.
اما چرا اسم این وبلاگ بی خدا شد؟ خب به چند دلیل. اول اینکه من شخصا به خدا اعتقاد ندارم. دوم اینکه فکر کنم با این همه تبلیغات برای خدا و دین لازمه یه جایی باشه که من یا افرادی مثل من بتونیم راحت بحث کنیم و یه سری روشنگریهای دیگه که بعدا در پستهای بعدی راجه بهش صحبت می کنم.
ولی این وبلاگ فقط واسه بحث در مورد خدا نخواهد بود. سعی می کنم یه مقولات اجتماعی و سیاسی هم برسم و نطرات خودمو بگم.
خب این از پست اولم! پستی که فکر کنم هیچکی نخواهد خوندش! اما همیشه از نظرات خواننده ها استقبال می کنم. لطف کنید و اگه نظری داشتین حتما بنویسین. ممنون
