تبليغاتX
مکتب بی خدایی
... و در روز هفتم انسان خدا را آفرید

 نسل من٬ نسل سوخته ایست و چه بسیارند این نسلهای سوخته در تاریخ این مملکت٬

 نسل من اما نسلیست همسن با انقلاب٬ نسلی که کودکیش را زیر موشکهای عراقی شروع کرد. با هر آژیر خطر دنیا برایش سرخ می شد و وحشت را در چهره پدر و مادر تجربه می کرد. جنگ بزرگ شدن ما را به تماشا نشست٬ تا وحشت را در چهره خود تجربه کنیم. جنگ تمام شد٬ کودکی ما نیز تمام شد. جنگ را با تمام وجود احساس کردیم٬ اما کودکی را...

 نوجوانی با فضایی دیگر آغاز شد. فضایی که پر بود از خیلی چیزها ولی خالی بود از خوشی. فضایی که در آن اجازه نداشتی عشق را تجربه کنی٬ اجازه نداشتی شادی نداشته ات را با دوستانت قسمت کنی٬ فضایی که در آن اجازه نداشتی از فرهنگ غربیان ثمری ببری٬ اما هفته ای چندین ساعت به انواع معلمان اخلاق و معارف گوش می سپردی. فضایی که اجازه نداشتی .... نوجوانی اما با امید به پایان رسید. امید به اصلاح و پیشرفت. امید به فردایی روشنتر که در آن دهانت را بوی نخواهند کرد تا کلام از عشق نبرده باشی. امید به حق زیستن همانند اغلب مردم دنیا.

 و چه زود این امید نیز رنگ باخت٬ هر چه سعی کردیم زنده نگهش داریم اما نفسهایش به شماره افتاده بود. سعی کردیم از مردی که امید به او بسته بودیم قهرمانی بسازیم ولی حیف که او نیز آن قهرمانی نبود که می پنداشتیم. و این چنین در جوانی فهمیدیم که محکوم به این نوع زندگی هستیم. محکومیم که انتقاد نکنیم٬ محکومیم که شاد نباشیم٬ محکومیم که امید نداشته باشیم. و حال جوانی نیز با هراس دوباره از جنگ رو به پایان است. هراس از برگشت به دوران کودکی و سیر دوباره این مدار لعنتی...

 حال از خود می پرسم وطن من کجاست؟ و تنها جوابی که دارم این است: وطن من٬ وطن فرزند من خواهد بود. دیاری که فرزندم بتواند در آن بی هراس طعم شیرین کودکی را بچشد٬ نوجوانی را آزادانه تجربه کند و هنگام گفتن "دوستت دارم" از ترس سر به هر کنج نچرخاند. وطن من جایی خواهد بود که فرزند جوانم آزادانه و شادمانه زندگی را تجربه کند. جایی که حق انتخاب داشته باشد٬ جایی که محبور نباشد برای ابراز عقیده از اسم مستعار استفاده کند. 

 آری وطن امروز من کشورم است٬ جایی که بزرگ شده ام و در آن فقط زندگی کرده ام٬ خوشی داشته ام اما بسیار کمتر از تلخیها. از این بابت پدرم را شرزنش نمی کنم٬ چون او تجربه نکرده بود اینها را و نمی دانست فردا با خود چه خواهد آورد٬اما اگر فرزند من سرزنشم کند حق دارد٬ چون پدرش تجربه کرده بود هر آنچه را که او نباید تجربه کند. وطن فردای من شاید جایی دگر باشد٬ آنجا که فرزندم نه تنها زندگی کند٬ بلکه شاد زندگی کند. و باز دل خوش کرده ام که شاید وطن فردا٬ همین وطن امروزی من باشد. چه کنم که من این دیار را با تمام تلخیهایش کماکان دوست دارم.

نوشته شده توسط بی خدا در ساعت 6:47 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin